|
بیا دنیا بسازیم |
|
می آید آنچه باید بپذیری!زندگی با فعالیت از فردا آغاز میشود.بساز آنچه را میخواهی. |
نکته مهم کنکوری:توی کامنتهام در وبلاگ دیگران،به کسی توهین نمی کنم.حتما کسی توی زندگیش کم آورده،اینجاها عقده اش رو خالی می کنه.فسفر مغز رو اگر بکار بندازیم خیلی خوبه بخدا! (تا هروقت که خسته نشم،ابتدای پستهام،مزین به این خطوط قرمز خواهد بود) و امروز دوباره متولد می شوی امیدوارم یک روز تو هم اینجا رو بخونی.برام در این مدت ، خیلی زحمت کشیدی.ممنون و سپاسگذارم.
و شمعها ، که سهم توست از زندگی
و ستاره هایی که به میهمانی آمده اند
و شکوفه هایی که دوباره خواهند شکفت
و عطری که نصیب پروانه هاست
علی جانم ، مهربان مهربانان ، تولدت مبارک...
+ یکشنبه 9 تیر1387 سارا |
نکته مهم کنکوری:توی کامنتهام در وبلاگ دیگران،به کسی توهین نمی کنم.حتما کسی توی زندگیش کم آورده،اینجاها عقده اش رو خالی می کنه.فسفر مغز رو اگر بکار بندازیم خیلی خوبه بخدا! (تا هروقت که خسته نشم،ابتدای پستهام،مزین به این خطوط قرمز خواهد بود) معمولا توی مترو وقتی طنازی های یه نی نی ناز رو می بینم ، زل می زنم و کارهاش رو زیر نظر می گیرم.خیلی علاقه ای برای طرح دوستی ، از خودم نشون نمیدم.اما دیروز که خسته و کوفته با مامان داشتیم از تهران برمی گشتیم ، متروی خلوت و خنک کرج و شیرین زبونی های دختر کوچولوی بغل دستم ، کمی من رو از سنگدلی در آورد تا دنبال بهانه ای برای گپ زدن باهاش باشم.همش شیشه آب رو باز می کرد و مامانش رو حرص میداد. مامانش:سارااااااااا! گفتم اینقدر دست به شیشه نزن. منم خواستم حواس نی نی رو از لجبازی با مامانش پرت کنم.زودی روم رو کردم به طرف اون کوچولو و پرسیدم:اسمت چیههههههه؟ با چشمای گرد و بی تکلفش و تعجبی که توش موج میزد ، نشون داد که حرفم براش قابل هضم نبوده. من:چند سالته؟ نی نی:مامانت کووو؟ گوشیم رو نشونش دادم و گفتم بیا این عکس هایی که نشونت میدم رو ببین و بگو چی هستند؟....کلی با دقت تصاویر رو نگاه می کرد.یک سری انیمیشن نشونش دادم. من:ببین این بچه داره می خنده. مامانم حسابی می خندید.بعدش من سرگرم روزنامه خوندن شدم.یه کم تحمل کرد بی اعتنایی من رو.آخرش یهو گفت:کیفت چی داره؟ به صورت گرد و موهای قهوه ای روشن و حلقه های قشنگ موهاش نگاه کردم و گفتم دلت می خواد توی کوله پشتی ام رو ببینی؟ زیپ کوله رو که باز کرد با اون قد نیم وجبیش سرش رو آورد توی کیفم . به تک تک وسایل اشاره می کرد. بعد از خوردن کلوچه ، چند قورت آب خورد و با سر و صورت پر از خرده های کلوچه به من نگاه کرد. روزنامه رو گذاشتم روی پام و هرچی آب نبات رنگاوارنگ ترش و نعنایی داشتم ، ریختم روی روزنامه و گفتم یکیش رو بردار.اما نتونست از بین اونهمه رنگ ، یکی رو انتخاب کنه.گمونم انتظار داشت همه اش رو بدم بهش که دندوناش به رحمت خدا برند. یکی از ترش ها رو دادمش.(چون خودم خیلی دوست دارم) من:این خوشمزه تر بود یا قبلیه که ترش بود؟ هی سوال پیچش می کردم که مامانم دعوام کرد:بسه سارا! داره آبنبات می خوره ، می پره توی گلوش! صبر کردم که تمومش کنه.به کلاه آفتابیش اشاره کردم و گفتم:بگذار روی سرت ببینم خوشگل میشی؟ زودی حرفم رو انجام داد و من و مامان کلی از کلاه صورتی نازش ، تعریف و تمجید کردیم. وارد ایستگاه کرج شدیم و خواستیم پیاده بشیم. نی نی :برو خونتون. من زودتر از مامان ، اومدم دم در واگن.صدای مامانش رو که روی پله ها بودند ، می شنیدم که پشت سر من به سارا می گفت:بیا بگیر کلاهت رو سرت کن. یهو مترو طبق معمول ، ترمز شدیدی کرد و به دنبالش صدای پرت شدن سارا از 3-4 تا پله به سمت پایین و "یا خدا" گفتن مامانش و گریه کردن نی نی شنیده شد. فقط سرم رو برگردوندم و مثل باقی مسافرین به نی نی که روی زمین ولو شده بود نگاه کردم.دیدم مامانم زودی به طرفشون دوید.به خودم قول داده بودم که دیگه اگه درد کسی رو نمی تونم تحمل کنم ، خودم رو نزدیک نکنم.فکر بدیه نه؟ ولی من جنبه ندارم. مامان:تو کجا رفتی؟سارا از پله ها پرت شد. یه دفعه بغض گلوم رو گرفت و گریه ام گرفت.نخواستم مامان ، من رو ببینه.زود به سمت سارا و مامانش دویدم و قبل از سوار شدن به ماشین ، صداش کردم:ساراااااااااا؟بیا برات آدامس آوردم و یه آدامس از قوطی در آوردم و با اجازه مامانش ، گذاشتم توی دهنش و به زخمای صورتش نگاه کردم و به زور جلوی اشکام رو گرفتم . گفتم:سارا!من و مامانم داریم میریم خونمون.دوستت دارم.مواظب خودت باش خببببببببببب؟ 
![]()
![]()
نی نی:سارا ![]()
من:اههههه اسمت که اسم منه! ![]()
نی نی:2 سال
مامانش تصحیح کرد:۲.۵![]()
من با خنده به مامانم که از سوال بچه ، خنده اش گرفته بود ، اشاره کردم و گفتم:این مامانمه. ![]()
نی نی:اینم مامان منه.(اشاره به مامان خندانش) ![]()
نی نی:چراااااااا؟ ![]()
من:حالا این رو ببین.داره گریه می کنه.
نی نی:چراااااااا؟ ![]()
من:این یکی داره فریاد می زنه و عصبانیه.
نی نی:چراااااااا؟ ![]()
من:اینم ماهیه.توی آب زندگی می کنه.
نی نی:چراااااااا؟ ![]()
![]()
![]()
با حرکت سر گفت آره.
نی نی:این چیههههههههه؟ ![]()
من:شیشه های شربت آب پرتقاله.
نی نی:این چیههههههههه؟ ![]()
من:کتابمه.
نی نی:این چیههههههههه؟ ![]()
من:پوست بیسکوییته.
نی نی:این چیههههههههه؟ ![]()
من:کیف پولمه.
نی نی:این چیههههههههه؟ ![]()
من:کلوچه است.می خوای بدمت؟
نینی:آره. ![]()
مامانش:سارااااا؟ ![]()
من:عیبی نداره.من کلوچه زیاد همراهمه.
مامانش:دستتون درد نکنه. ![]()
![]()
خندیدم و گفتم:بازم خوراکی می خوای بدمت؟
گفت:آره.
یه مدت سرش گرم مکیدن آب نبات بود.بعد به آب نبات های نعنایی خیره شد
.منم دلم طاقت نیاورد و اونم بهش دادم.بوی نعناع تمام اطراف رو پر کرد.![]()
نی نی:این! ![]()
من:چشم.
یواشکی به مامان گفتم:آدامس هم دارم.بهش بدم؟ ![]()
مامان:نه دیگه بسشه.شاید بلد نباشه بخوره. ![]()
![]()
من:باشه.خداحافظ خوشگله. ![]()
![]()
اینقدر غصه می خورم که باعث آزار خودم میشم.از واگن زود اومدم بیرون تا نفهمم که چی سرش اومد.
زود خودم رو به تاکسی ها رسوندم.می دونستم که مامانم بهشون کمک می کنه.توی صف تاکسی ها دیدم که مامانش ، نی نی به بغل ، کنار مامانم که ساک اونها رو در دست حمل می کرد ، داره به سمت ماشینی که دربست گرفته بود ، میرن.مامانم خداحافظی کرد و اومد طرف من.![]()
من:آره دیدم.نتونستم وایستم و بقیه ماجرا رو نگاه کنم.حالش بده؟ ![]()
مامان:صورتش زخمی شده.خدارو شکر فکر کنم فقط ترسید و شوکه شد.ضعف کرد و رنگش پرید.به مامانش گفتم یه کم آب بهش بده.
وقتی اشکاشو پاک کردیم ، نی نی گفت:پس سارا کوووووووو؟ ![]()
![]()
![]()
سرش رو تکون داد و بای بای کرد. ![]()
+ یکشنبه 9 تیر1387 سارا |
نکته مهم کنکوری:توی کامنتهام در وبلاگ دیگران،به کسی توهین نمی کنم.حتما کسی توی زندگیش کم آورده،اینجاها عقده اش رو خالی می کنه.فسفر مغز رو اگر بکار بندازیم خیلی خوبه بخدا! (تا هروقت که خسته نشم،ابتدای پستهام،مزین به این خطوط قرمز خواهد بود) توی خونه نشسته بودیم . صبح بود . یه مرتبه یه صدای وحشتناکی اومد و برقها به دنبالش ، قطع شد . پریدم پشت پنجره و کوچه رو نگاه کردم که ببینم صدای چی بود ؟! دیدم بالای پشت بوم خونه های اون طرف کوچه ، کلی مردهای هیکلی و مشکی پوش با بی سیم ، دیشهای ماهواره رو از بالای پشت بوم ها به وسط کوچه پرتاب می کنند . درختهای بلند و تنومند و قدیمی چنار ، اینقدر برافراشته و قد کشیده اند که تا پشت بوم خونه های اونها می رسند . یعنی به ارتفاع پنج طبقه ساختمون . حالا خونه های اون طرف کوچه ما ، احتمالا هر ساختمونشون ، 20 واحد داره . حالا تصور کنید هر واحد حداقل! یک دیش گذاشته باشه و پشت بومهای همه ساخمونها بهم وصل هم باشه . از ساعت ده تا ده و نیم ، اینها تمام ساختمونهای اون طرف کوچه رو از ابتدا تا انتهای کوچه معدوم نمودند . از بالای طبقه پنجم پرت می کردند و اینها گیر می کرد به اون چنارهای خوشگل و بعضی از شاخه هاشون رو می شکوند و با صدای مهیبی به زمین اصابت می کرد . یک عالمه دیش رو کوبوندند زمین . یه ماشین گشتی هم هی کوچه ما رو گز!می کرد و صدای بی سیم هاشون میومد . منم پشت پنجره نشسته بودم و برای مامانم که توی آشپزخونه بود تعریف می کردم : خب مامان جان! گزارش لحظه به لحظه از بزرگترین رویداد امسال رو برات به طور زنده اجرا می کنم . الان ماشین گشتیه اومد . یه بوق زد برای همکاراش . اووووووووووه اونجا رو ببین یه دیش دیگه به ملکوت اعلی پیوست . خدا رحمتش کنه . چیزای خوبی نشون می داد . تعداد مامورها زیادن . بگذار بشمرم . چقدر همشون چاقن ! به نظر من اگه اون دیشها رو پرت نمی کردند و خودشون می آوردنشون پایین ، یه کم چربیهاشون آب می شد . این خانومهای ایرونی خیلی به این غذای آقایونشون اهمیت میدن هاااا! یکی باید جلوی این روند اشتباه تغذیه ای رو بگیره . مامان بیاااااااا . آقای مسئول ساختمون و بقیه همسایه هامون رفتند بالای پشت بوم و دارن دیش هاشون رو جمع می کنند . صداشون از کانال کولر میاد . ترسیده اند ! مامان بیا بریم به اینها ناسزا بگیم . مامان با خنده اومده یکی میزنه پس کله ام و میگه ما گزارش زنده نخواهیم ، کی رو باید ببیینیم ؟ چرا بد و بیراه بگیم ؟ یه زمانی بابا می گفت وقتی همتون رفتین دانشگاه ، ماهواره می خریم . حالا همه ما فارغ التحصیل هم شدیم ، اما میگه هر وقت همتون ازدواج کردین ، ..... چیزی که ناراحتم کرد : چند تا از دیشها لابه لای شاخه های بالایی درختها گیر کردند و بچه ها و خانم های عابر پیاده که خبر از ماجرا نداشتند با خیال راحت از زیرشون عبور می کردند . با کلی کماندو بازی، از لای چنارهای به اون بلندی درشون آوردند . * بکوش تا آشنا شدن به آشنا ماندن مبدل شود .
![]()
من : آخه ببین! دیشها در حال سقوط ، گیر می کنند به شاخه ها . تازه اونجا رو ببین . چندتاشون هم مدام خوردند به سیمهای برق . مطمئنم برق ما هم به همین دلیل قطع شد .
مامان : باز فلسفه بافتی ؟
من : به خداااااا . بیا بریم از رو بالکن اعتراضمون رو علنی کنیم . ![]()
+ دوشنبه 20 خرداد1387 سارا |
+ سه شنبه 14 خرداد1387 سارا |
توی محل کار بابا ، یه آقای کمتر از چهل ساله دم عید نوروز امسال ، دچار آنفولانزای شدید میشه.به طوریکه در بیمارستان برای مدتی بستری بوده.در همون زمانی که کم کم کارهای تسویه حساب رو انجام میداده که از بیمارستان مرخص بشه ، خانوم جوانش ، سکته می کنه و فلج می افته روی تخت بیمارستان.طی کردن دوران نقاهت و رسیدگی به کارهای زندگی و درد و رنج حاصل از این اتفاق ، مرد رو حسابی شکسته می کنه.یک روز از بیمارستان به پدرش زنگ می زنه که من اینجا پیش همسرم هستم و نمی تونم برم دنبال بچه مون.اگه میشه شما برید دنبالش.پدر ایشون دم در مدرسه نوه اش ، با یک کامیون بی احتیاط تصادف می کنه و فوت میکنه.مرد ، پدر رو به خاک می سپاره. هنوز از شوک این وقایع خارج نشده بوده که مادر پیرش هم از غصه دق می کنه.مادر هم دل از این دنیا می کنه. و همه این وقایع ظرف دو ماه ، رخ داده.بابا میگه این مرد ، اصلا شناخته نمیشه.بس که پیر شد توی همین مدت کوتاه. زندگی به همین کوتاهیه.
کوتاه تر از اونی که فکر می کنیم.
امیدوارم توی زندگی ، کمتر فرصت ها رو از دست بدیم.برای مهربونی پیشقدم باشیم.برای بهتر شدن ، تلاش کنیم.
+ یکشنبه 12 خرداد1387 سارا |
گاهی پست جدید میذارم . نمی دونم بتونم دوباره وبلاگ خوانی حرفه ای !! کنم ولی گاهی می نویسم . یه آقای همکلاسی دارم که هر وقت من رو می بینه میگه : چطوری علیا مخدره ؟ جریانش هم از این قراره که یه درس وحشتناکی داشتیم . استادش توی ایران خیلی خیلی معروفه . کلي سن داره . ما اون وقتها عادت کرده بودیم وقتی در خفا! می خواستیم ذکر اخلاق ایشون کنیم ، با نام "پدر" ازشون یاد می کردیم . مثلا می گفتیم راستی چه خبر از پدر ؟ آخرین قربانی پدر کی بوده ؟ اگه يک دقيقه ديرتر از ايشون می رفتیم سر کلاس ، راهمون نمي داد و ميگفت از پشت در بسته اگه مي خواي به درسم گوش بده!...اخلاق خاصي داشت . حسسسسسسسسسسابي آدم رو مي چلوند ! اگه هوس تمسخر می کرد ، مسخره مي کرد! اگه شارژ بود ، شوخي مي کرد و... با هر کسي هم يه جور برخورد مي نمود.. من کلا سر کلاس ، موجود بی سر و صدایی بودم . حتی اگه سوالی برام پیش می اومد ، کمی صبر می کردم تا در ادامه سخنان استاد ، اشکالم برطرف بشه و یا توی خونه روی قضیه فکر می کردم و اغلب هم با کمی بررسی و کنکاش ، مشکلم رفع می شد . در غیر اینصورت ، جلسه بعد ، از استاد می پرسیدم . یکبار استاد درس می داد ، منم بدجور توی درس غرق شده بودم و فکر می کردم و نت برداری می کردم و... یهو یه سوالی پرسید و زودی هم توی چشمای من زل زد و گفت :خب! علیا مخدره! که اینقدر همش داری فکر می کنی و می نویسی ، جواب بده . ( بگذریم از لحن مسخره آمیز ایشون که همیشه ضمیمه کلامش بود! ) منم توضیحاتم رو ارائه دادم و توی چشمای آبیش هم نگاه می کردم تا ببینم عکس العملش از جواب من چیه ؟ آیا درست گفتم یا آسمون ریسمون دارم می بافم ؟! پرید وسط حرفم و گفت قبلا کدوم دانشگاه درس می خوندی ؟ جوابش رو دادم و یه ابروش رو داد بالا و گفت اونجا درس خوندی و اینطوری داری آبروی اون دانشگاه رو میبری ؟! چقدر حرص خوردم! بعدشم گفت کی گفته بیای این رشته !؟ تو باید می رفتی رشته فلسفه! ... خنده بچه ها!... بعدم خودش همون جوابی که من داده بودم رو با بیان شیواتر یک استاد ، تکرار کرد و گفت جواب سوالم این بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از یکی دیگه از دخترها سوالی کرد.فرض کنید فامیل دختره ، "احمدی"بوده باشه . اونم یه جوابهایی داد و استاد رفت پای تخته نوشت بچه ها این بود "نظریه احمدی"! بعد هم از یک دختر دیگه خواست تا جواب صحیح سوال قبل رو بده . اونم یه دختریه که به طور ذاتی و خدادادی ، وقتی می خواد حرف بزنه چنااااااااااااااااااااااان ناز و عشوه داره که نیم ساعت طول می کشه که یه جمله رو تلفظ کنه و البته خیلی دختر ناز و دوست داشتنیه و همه می دونند که عمدا این طوری حرف نمی زنه . بلکه ذاتا کلامش ، اینگونه است . اونم با اون یواش جواب دادنش ، جون استاد رو به لب رسوند و در حالیکه به چشای اون زل زده بود ، با دست به سمت من اشاره کرد و به دختره گفت : تو هم با اون ( اشاره به من ) ، باید با هم برین فلسفه بخونین! بعدم از یک پسر جواب رو خواست و اونم چون بلد نبود و ترسیده بود سکوت کرد که یعنی بلد نیستم . استاد هم با خنده گفت : بگو بابا! بگو . چرا می ترسی ؟ ببین این سه تا ( اشاره به من و اون دو تا دختر ) چطوری فلسفه بافی کردن . تو هم یه چیزی بگو!!! از اون روز به من میگن علیا مخدره و هر کسی که می خواد خاطره از رفتار استاد بگه ، یادی از من میکنه که پدر جان ، علیا مخدره رو حسابی اذیت کرد!
![]()
![]()
+ جمعه 3 خرداد1387 سارا |
1) اون پست "این نیز بگذرد"رو برای یک خانومی نوشته بودم. ۴)وبلاگ نخواهم نوشت.اگر هم بنویسم ماه ها بعد خواهد بود.اجازه نمیدم اعصابم رو کسی خراب کنه. ۵)اونایی که دو سال و نیمه وبلاگ من رو می خونن ، من رو میشناسن.دلم می خواست همیشه بگم و بخندم توی نت.فاصله های دنیای حقیقی رو بشکنم.خیلی هاتون که سالهاست باهاتون دوستم باهام همراهی کردین.باهام خندیدین.هنوزم می خوام تداوم داشته باشه.اما ناراحتم.از خودم.که چرا اجازه دادم دیگرانی پیدا بشن که طور دیگه ای با من برخورد کنند و حد و مرزها رو نشناسن.شاید منم جنبه نت نداشتم! ۶)نمی خوام هول هولکی تصمیم بگیرم.خیلی وقت بود از نتیجه رفتارم در عجب بودم.فراهم آوردن آرامش برای خودمون ، حق و وظیفه همه ماست.
2) هیچکدوم از نوشته های من برای کسی نبوده مگر اینکه علنا نامش رو توی نوشته برده باشم.
۳)بچه ها من براتون کامنت نخواهم گذاشت.اگر هم بگذارم خودتون از نوع نوشته های من خواهید فهمید که اون شخص من هستم یا کسی دیگر.
+ جمعه 5 بهمن1386 سارا